عشق با ایثار

امید وارم مطالبم در دل های پاکتان بنشیند و با چشم های که برای کنار زدن تاریکی ها است به خوبی به آنها بنگرید

خاطره 1
نویسنده : اکبر اکبری - ساعت ٩:۱۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٦ بهمن ۱۳٩٠
 

وقتی که نعش ستاره ی نیلوفر خاکی را  در میان اثیر دیدم صریر ابلغ او را در حال تهلیل گفتن با عسرت استماع کردم و من از آن ابا داشتم مبادا صوت فصیح اومورد استماع عاصم اجنبی قرار گیرد.با تعسر وافر خود را به او رساندم و تا من بدانجا رسیدم اثیر انتفاع نمود.

حاصل عروج صریر احتظاظ عراقیها از عروج آن حارس حدود اله پرده گوش هایم را می لغزاند.

در این گیر و دا عرصه را خود ضیق دیدم از اصوات آنها اشمئزاز جستم و نعش ستاره را با قامت رسای خود در حال رثاء او از ثری ثغرجنوب بر دوش گرفتم و در آن دوش ظلمانی او را به آمر رساندم و ماجرا را با ضراعت برای او تعویل کردم،او با حازمت ثمره خون این نعش های خونی را هزیمت خصم دانست و مرا به حراست از خون او و ظهیری ما بقی نیلوفران دعوت می کرد و من از فراق و تالم او جگرم می سوخت و روزگار را برای خود در حال انتفاء می دیدم و از اسمان چشمانم ژاله تراوش می کرد و بر روی برگ های پژمرده ی رویم هبوط می کرد و آنها را سیراب می نمود و بعد از ان می رفت تا دل زمین را آرامگاه خود قرار دهد، در حین با خود صوت سینه ام فراق آن فائز عارض از دنیا و مقرب به خدا را نوید می داد.زمین هم با شور و شعف فراوان بساط خود می گسترانید و محیا میشد تا آن لاله ی خونی را در خود جای دهد و بر وجود آن افتخار کند.