عشق با ایثار

امید وارم مطالبم در دل های پاکتان بنشیند و با چشم های که برای کنار زدن تاریکی ها است به خوبی به آنها بنگرید

ملاقات با خدا
نویسنده : اکبر اکبری - ساعت ۸:٥٥ ‎ب.ظ روز جمعه ٧ بهمن ۱۳٩٠
 

یکی از اولیاء خدا قصد زیارت خانه خدا می کند،پسری ده ساله داشت از پدر پرسید کجا می روید؟پدر جواب داد:زیارت خانه خدا.پسر بچه درعالم کودکی خود تصور می کرد هر کس به خانه ی خدا برود صاحب آنرا نیز خواهد دید،به همین دلیل از روی عشق و علاقه به پدر گفت:مرا هم با خودت ببر.پدر در جواب گفت:وقت حج رفتن تو نیست ان شاءاله بزرگ که شدی می فرستمت.بچه شروع به گریه کرد وآنقدر گریه کرد تا پدر دلش بحالش سوخت و اورا همراه خود برد.چون به میقات رسیدند محرم شدند و به سوی کعبه حرکت کردند.هنگام ورود به مسجدالحرام بچه ناله ی جان سوزی زدو جان داد.پدر در سوگ کودک نشست و فریاد می زد کودکم کجا رفتی؟از گوشه مسجدالحرام

ندایی آمدکه تو خانه خواستی خانه را یافتی، او صاحب خانه راخواست،صاحب خانه را یافت.