حکایتی از گلستان سعدی

جوانمردی رادرجنگ تارتار جراحتی هول رسید.کسی گفت:"فلان بازرگان نوشدارو دارد؛اگربخواهی،باشد که قدری ببخشد."وگویندآن بازرگان به بخل معروف بود."

گربجای نانش اندرسفره بودی آفتاب

تاقیامت روز روشن کس ندیدی در جهان

جوانمردگفت:"اگرنوشدارو خواهم،دهدیاندهد؛واگردهد،منفعت کند یانکند.باری خواستن از وی زهر کشنده است."

هرچه از دونان به منت خواستی

در تن افزودی و از جان کاستی

 وحکما گفته اند:"اگرآب حیات فروشند فی المثل به آب روی،دانا نخرد که مردن به علت به از زندگانی به مذلت."

اگر حنظل خوری از دست خوشخوی

به از شیرینی از دست ترش روی 

/ 0 نظر / 12 بازدید